بسم الله الرحمن الرحيم
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
واحد انتظامات برادران کانون رهپویان وصال شیراز

واحد انتظامات برادران کانون رهپویان وصال شیراز

سخنرانی های حجت الاسلام انجوی نژادبور از فتنه)



فرازهایی از زیارت اربعین

از امام صادق علیه‏السلام روایت شده که فرموده‏اند: «در روز اربعین هنگامی که روز بلند شد زیارت می‏کنی و می‏گویی: سلام بر ولی خدا و حبیب او، سلام بر خلیل خدا و بنده نجیب او، سلام بر بنده برگزیده خدا و فرزند برگزیده او، سلام بر حسین مظلوم شهید، سلام بر آقایی که در میان امواج بلا گرفتار آمد و کشته اشک روان است. آن‏گاه امام صادق علیه‏السلام فرمودند: علیه آن حضرت هم دست شدند کسانی که دنیا فریبشان داده بود و بهره خود را در ازای بهایی ناچیز فروختند و آخرت خویش را به قیمت ناچیز حراج کردند. در چاه هوا و هوس فرو رفتند و تو و پیامبرت را به خشم آورده و مطیع بندگان شقی گردیدند؛ امام حسین علیه‏السلام در مقابل آنان تن به ذلت نداد و با آنان با شکیبایی به جهاد پرداخت تا آن گاه که خونش را ریختند و اهل بیتش را به اسارت بردند.

اولین زائر

از عطیه روایت شده که در روز اربعین، با جابر بن عبداللّه‏ انصاری به زیارت قبر امام حسین علیه‏السلام رفتیم. وقتی به کربلا رسیدیم، جابر غسل کرده و بر سر قبر حضرت رفت و گفت: «دست مرا بر قبر گذار.» چون دستش به قبر رسید بی‏هوش شد و وقتی به هوش آمد سه بار گفت: یا حسین، سپس گفت: «آیا دوست، جواب دوست را نمی‏دهد؟ چگونه جواب می‏دهی در حالی که سرت را از بدن جدا کرده‏اند.» و گفت: «سوگند به خدا که ما نیز در آن جا حضور داشتیم.» من گفتم: چگونه؟ در حالی که شمشیری نزدیم، و این گروه مابین سرو بدن‏شان جدایی افتاده و اولادشان اسیر شده و [ما...]، جابر گفت: «از رسول خدا شنیدم که هر که گروهی را دوست دارد، با آنان محشور می‏شود و هر که عمل مردمی را دوست داشته باشد، در عمل ایشان شریک شود. همانا دوست ایشان به بهشت بازگشت نماید و دشمن ایشان به دوزخ بازگردد.

دیدار اهل‏بیت از شهدای کربلا در روز اربعین

سیدبن طاووس در کتاب مقتل خود به نام لهوف آورده است: زمانی که اهل‏بیت حضرت سیدالشهداء علیهم‏السلام از شام به مدینه برمی‏گشتند در عراق از کاروان دار خواستند که آن‏ها را از راه کربلا ببرد. چون به بر تربت پاک امام حسین علیه‏السلام رسیدند، جابر بن عبداللّه‏ را با گروهی از طایفه بنی‏هاشم و مردانی از آل پیغمبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله دیدند که به زیارت حضرت آمده‏اند. آنان شروع به عزاداری و نوحه سرایی کردند، زنان قبائل عرب نیز که در آن اطراف بودند جمع شده و عزاداری کردند. کاروانیان سپس از آن‏جا به سوی مدینه کوچ کردند.

اسارت زن مسلمان

از مظلومیت‏هایی که حکایت از نقض آشکار قوانینی است که اسلام به آنها سفارش کرده، اسیر گرفتن زن مسلمان است. در حادثه کربلا پس از پایان نبرد، اهل بیت امام حسین را اسیر کرده و شهر به شهر گرداندند و در کوفه و شام به نمایش گذاشتند. اسیر گرفتن زن مسلمان از نظر اسلام مردود است چنان که علی علیه‏السلام در جنگ جمل اسیر کردن را روا نشمرد و عایشه را به همراه عده‏ای زن به شهر خودش بازگرداند؛ اما متجاوزان اموی فرزندان پیامبر را مثل اسیران کافر، از کوفه به شام فرستادند و چهره زنان اسیر را بر اهالی شهرها نمودند و درنهایت سنگ‏دلی با آنان رفتار کردند. چنان که حضرت زینب علیهاالسلام هنگام عبور از کنار اجساد شهدا (در اعتراض به اسارت اهل بیت) فرمود:ای محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله این دختران تو هستند که به اسارت می‏روند.

از رسول خدا شنیدم که هر که گروهی را دوست دارد، با آنان محشور می‏شود

راز نهضت حسینی در سخنان مقام معظم رهبری

رهبر معظم انقلاب درباره اهداف قیام امام حسین علیه‏السلام فرموده‏اند: «قیام امام حسین علیه‏السلام ظاهرا قیام علیه حکومت فاسد یزید است، اما در باطن قیامی برای ارزش‏های اسلامی است برای این است که مردم را از جهالت و پستی نجات دهد؛ لذا هنگامی که از مدینه خارج می‏شوند در پیام خود به برادران محمّدبن حنیفه می‏فرمایند: من با تکبّر، با غرور از روی فخر فروشی و از روی میل به قدرت... قیام نکردم. می‏بینم که اوضاع در میان امت رسول اللّه‏ دگرگون شده و حرکت به سوی انحطاط است و برای مقابله با آن قیام کردم. برای ایجاد حکومت حق قیام کردم؛ لذا در رفتار امام حسین علیه‏السلام از همان ابتدا که از مدینه حرکت کردند تا وقتی در کربلا به شهادت رسیدند همان معنویت و عزت و سرفرازی و در عین حال عبودیت و تسلیم مطلق در مقابل خدا محسوس است.

اهل بیت، بهترین مبلغان عاشورا

بی‏تردید، اهل بیت امام حسین علیه‏السلام بهترین مبلغان عاشورا بودند آنان در کربلا حضور داشتند تا پیام عاشورا را به گوش جهانیان برسانند.اگر آن حضرت، غیر از اهل‏بیت، افرادی دیگر را به عنوان مبلغ قرار می‏دادند، یقینا آنان نیز مثل دیگر یاران آن حضرت به شهادت می‏رسیدند؛ زیرا موقعیت به گونه‏ای بود که به چنین افرادی پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام و یارانش و اسارات اهل بیت، اجازه و امکان تبلیغ نمی‏دادند. همچنین هیچ مبلغی قادر نبود همانند اهل بیت به خصوص امام سجاد علیه‏السلام و زینب کبری علیهاالسلام با کلام آتشین و خطبه‏های گویا، مردم را تحت تأثیر قرار دهد.

تبلیغات اهل بیت در کوفه

دشمن، پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام ، اهل‏بیت را به همراه سرهای شهدا به کوفه برد. حضرت زینب علیهاالسلام در سخنانی پرشور مردم کوفه را به سختی سرزنش کرده، و امام حسین و یارانش را معرفی کردند؛ چون در اثر تبلیغات گسترده یزدیان، عده زیادی نمی‏دانستد علل قیام امام چه بوده است. همچنین دشمن درصدد تحریف واقعیت‏های قیام حضرت بود. اما حضرت زینب با سخنان کوبنده، از این تحریفات جلوگیری کرد. چنان که وقتی اسیران را به کاخ ابن‏زیاد بردند او خطاب به حضرت زینب گفت: «آیا دیدی خدا با برادرت چه کرد؟» زینب علیهاالسلام پاسخ داد: من از خدا درباره برادرم جز خوبی ندیدم. آن‏ها به راهی رفتند که خدا می‏خواست. آنان با شهادت به افتخاری که خواستند رسیدند؛ اما تو پسر ابن زیاد! خود را آماده کن که خدا بین تو و آنان حکم خواهد کرد.

پیام‏آوران قیام کربلا

هر قیام و نهضتی از دو بخش مبارزات و قیام مسلحانه یا غیرمسلحانه و از بخش رساندن پیام آن انقلاب و بیان آرمان‏ها و اهداف تشکیل می‏شود. در بررسی قیام امام حسین علیه‏السلام این دو بخش کاملاً محسوس است، روز عاشورا مظهرِ، بخش خون و شهادت و ایثار بود و بخش دیگر آن بعد از عاشورا و پرچمدار آن امام سجاد علیه‏السلام و زینب علیهاالسلام بودند که پیام انقلاب و شهادت سرخ آن حضرت را به اطلاع مردم رساندند. بی‏شک اگر بازماندگان حضرت نبودند دشمنان اسلام با تبلیغات گسترده خود قیام آن حضرت را در طول تاریخ لوث می‏کردند. بازماندگان حضرت سیدالشهداء در دروان اسارت با افشاگری‏های آگاهانه اجازه چنین تحریف و خیانتی را به دشمنان امام حسین علیه‏السلام ندادند.

جنگ تبلیغاتی

بعد از واقعه عاشورا بازماندگان خاندان پیامبر از فرصت دیدار با مردم که به دلیل اسارت و از این شهر به آن شهر رفتن به دست آوردند، به بهترین وجه بهره برداری کردند. آن‏ها با استفاده از این فرصت، حقیقت قیام امام حسین علیه‏السلام را به تصویر کشیدند و جنایت‏های عمال اموی را برملا کردند. اسرا به ویژه حضرت زینب علیهاالسلام و امام سجاد علیه‏السلام اولین تعقیب کننده راه و هدف حسین علیه‏السلام و فرمانده جنگ سرد و تبلیغاتی برضد حکومت اموی بودند. در پرتو همین افشاگری‏ها بود که انقلاب حسینی در دل همه مردم شکوفا شد و موج تنفر از حکومت اموی به وجود آمد تا جایی که بستگان یزید هم به لرزه و گریه افتادند، و همان یزدی که با دیدن اسرا خرسندی می‏کرد ناچار شد برای انحراف افکار عمومی ابن زیاد را مقصر قلمداد کند...


ادامه مطلب

اشاره:

امام حسین علیه اسلام خود قرآن ناطق است و از این جهت فعل و تقریرش حجت است. و از آنجا که معصوم بر خلاف قرآن صامت عمل نمی کند لذا قیام و نهضت او نیز مستند و مبتنی بر مبانی اصیل قرآن است.

مفسر و حکیم معاصر، استاد جوادی آملی دامت بر کاته، طی شبهای محرم، این موضوع مهم را طرح و به تبیین آن پرداخته اند که پیشتر بخش چهارم آن از نظرتان خواهد گذشت و اینک بخش دوم آن فراروی شماست:



می‌بینید مرحوم کلینی نقل کرده، بزرگان دیگر نقل کردند، در کتابهای مقدماتی حوزه‌های علمیه هست که فرشته‌ها جایی که طلاب علوم می‌نشینند پرها را پهن می‌کنند تا طالبان علوم روی این پرها و بالهای فرشته بنشینند «ان الملائکة لتضع اجنحتها لطالب العلم»[1]این روایت را مرحوم کلینی نقل کرده، دیگران هم نقل کردند گرچه این را در حوزه‌های علمیه تدریس می‌کنند، ولی در حسینیه‌ها در مراکز در مؤسسات تحقیقاتی جایی که طالبان علم و دانش شرکت می‌کنند آنجا هم هست این روایت اختصاصی به حوزه‌های علمیه ندارد هر جا مطالب علمی طرح می‌شود شنونده‌ها برای فراگیری مطالب علمی شرکت می‌کنند با اخلاص طرح می‌شود مستعمان و مخاطبان هم با اخلاص می‌شوند آنجا هم مجلس علم است برای هر مجلس علمی فرشته‌های خاص هستند، فرشته‌ها بالها را پهن می‌کنند تا طالبان علوم روی بال ملائکه بنشینند، چرا ملائکه این قدر خاضعانه در مجالس علمی حضور دارند بال پهن می‌کند تا طالبان علم و دانش روی بال ملائکه بنشینند برای اینکه ملائکه بال دارد با آن بال پرواز می‌کند این یک، در مجالس علمی اینها حضور پیدا می‌کنند تا به ما یاد بدهند که ما هم بال و پر دربیاوریم دو، بعد وقتی که بال و پر درآوردیم پرواز می‌کنیم این سه، اما مثل این مرغهایی که به طمع طعمه از غرب به شرق یا شرق به غرب به طمع طعمه در این تالابها حرکت می‌کنند این‌چنین نباشد چهار، ما پرواز بکنیم از طبیعت به فراطبیعت نه از شرق به غرب، نه از شمال به جنوب آنکه از شمال به جنوب پرواز می‌کند یا به عکس، آنکه از شرق به غرب پرواز می‌کند یا به عکس این مرغ مُلکی است که دارای بال و پر است، اما «مرغ باغ ملکوتم نِیَم از عالم خاک» او از طبیعت به فراطبیعت پرواز می‌کند نه به طمع طعمه از شرق به غرب.

دو تا پرواز داریم یک پرواز مرغ مُلکی است که این به طمع طعمه دارد حرکت می‌کند از یک مکانی به مکان دیگر، یک مرغ ملکوتی است که در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» فرمود: ﴿أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَ ثُلاَثَ وَ رُبَاعَ﴾[2]اینها بال دارند، بال و پَر متعدد دارند اینها اهل پروازند اما پرواز از مُلک به ملکوت نه از شرق به غرب خاصیت رفتن به مراکز علمی این است که آدم پر در بیاورد یک، آیین پرواز را یاد بگیرد دو، جهت‌یابی بکند سه، از جهت به بی‌جهت حرکت کند، از طبیعت به فراطبیعت حرکت کند چهار، می‌شود مرغ انسانی آن وقت نه بیراهه می‌رود نه راه کسی را می‌بندد آن وقت آزادانه اگر گفتند بفرما او مشتاقانه به طرف قیامت می‌رود چون مسافری است زاد راهش را تهیه کرده، آماده پرواز است نگرانی ندارد.

این مکتب را انبیا آوردند، اولیا آوردند، وجود مبارک رسول گرامی(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) آورده بسیاری از مردم فهمیدند بعد از رحلت آن حضرت دوباره افراد را خواستند برگردانند به آن جاهلیت حسین بن علی قیام کرد و قیامش موفقیت‌آمیز بود از وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) سؤال کردند در این جریان و نهضت و قیام و مقاومت چه کسی پیروز شد؟ فرمود ما، با اینکه حضرت را با زنجیر وارد شام کردند، فرمود ما پیروز شدیم ما رفتیم مکتب را زنده کردیم، انسانیت انسان را به او نشان دادیم، آن هویت اصلی را به آنها نشان دادیم، کند و کاو کردیم این معدن را ارائه کردیم خیلیها فهمیدند و دین زنده شد و اگر می‌خواهید بفهمید که ما پیروز شدیم یا نه، هنگام نماز اذان و اقامه بگو، ببین نام چه کسی را می‌بری ما رفتیم این نام را زنده کردیم و برگشتیم.

وجود مبارک پیامبر نامش در اذان است و در اقامه است فرمود ما رفتیم «اذا أردت أن تعلم من غلب و دخل وقت الصلاة فأذن ثم أقم»[3]اذان و اقامه بگو ببین در اذان و اقامه نام چه کسی را می‌بری، ما رفتیم این نام را زنده کردیم و برگشتیم بنی‌امیه خواستند این نام را از بین ببرند.

بنابراین تمام هویّت ما به وسیله حسین بن علی(سلام الله علیه) بعد از آن جریان رحلت رسول گرامی(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) روشن شد، اگر ما در بازار جهان خود را به آفتاب بفروشیم ضرر کردیم، خود را به ماه بفروشیم ضرر کردیم، خود را به این راه شیری بفروشیم ضرر کردیم، از ما گران‌تر احدی نیست، چون ابدیت برای ماست و ذات اقدس الهی آن بهشت را برای ما فراهم کرده است هر چه انسان بخواهد در آن بهشت هست.

_________________

1ـ کافی، ج۱، ص۳۴/

2ـ سورهٴ فاطر، آیهٴ ۱/

3ـ بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۷۷/



 

لحظه کوچ فرا رسید. آخرین سبطِ پیامبر (صلى‏الله‏علیه‏وآله) چشمان درخشنده‏اش را در رملستان بى کرانه، تا افق چرخاند. زنان و کودکان از خیمه‏ها بیرون آمدند. چشم‏هاى اندوهگین به آخرین مرد خیره شده بود، یا به آخرین زنجیره‏هاى امید. حسین(علیه‏السلام)، تاریخ و انسان را مخاطب خویش ساخت و با تمامى وجود آواز برآورد:

ـ آیا پاسدارى هست که از حرم رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله) پاسدارى کند؟ آیا خداپرستى هست که در مورد ما از خدا بهراسد؟

آوایش گریه‏ها و مویه‏ها را درهم آمیخت و در اشک و خون غوطه‏ور ساخت. جوانِ از پا افتاده از بیمارى، برخاست... به سختى خود و شمشیرش را مى‏کشید. بر عصا تکیه داده بود. جوانى که پدرش او را براى زمانى دیگر نگه داشته بود.

حسین (علیه‏السلام)، با صداى بلند از خواهر خواست:

ـ او را نگه دارید تا زمین از تبار محمد (صلى‏الله‏علیه‏وآله) تهى نماند.

اندوه بسان دسته‏هاى کلاغ میان خیمه‏ها پرسه مى‏زد؛ روى دل‏هاى غمگین مى‏نشست و وقوع فاجعه را خبر مى‏داد.

حسین (علیه‏السلام) براى وداع ایستاد؛ وداع با جهان. خورشید با شعله‏هایش زمین را پوشانده بود و فرات جارى بود. و باد مى‏توفید و به دوردست‏ها مى‏گریخت ؛ دیوانه از کوچ، خسته از سفر.. و حسین (علیه‏السلام) تن پوش عروج پوشیده بود و بر سرش عمامه‏اى گلگون. جامه پیامبر را پوشیده و شمشیرش را به کمر بسته بود.

قبایل با دیدنش دیوانه مى‏شوند و در ژرفاى وجودشان حسّ انتقام شعله مى‏کشد و چشمانشان به شوق غارت مى‏درخشد.

حسین (علیه‏السلام) لباسى بى‏ارزش مى‏طلبد تا زیر جامه‏اش بپوشد. لباس زیر کوتاهى برایش مى‏آورند. آن را با گوشه شمشیرش کنار مى‏زند:

ـ این لباس اهل ذمه? است.

و سرانجام لباسى قدیمى برگزید، با شمشیر پاره‏اش کرد و زیر لباسش پوشید.

قبایل براى کشتن نوه پیامبر مهیّا مى‏شوند، و او با کودکان و زنان خداحافظى مى‏کند.

شیرخواره‏اش را در آغوش مى‏کشد، مى‏بوسدش و با دریغ نجوا مى‏کند:

ـ درود باد رحمت خدا از این مردم که جدّ تو مصطفى (صلى‏الله‏علیه‏وآله)، دشمن آنان است.

لب‏هاى کوچک شیرخواره در جستجوى آب بودند، و فرات از آب موج مى‏زد و بسانِ مارى در دل بیابان پیچ و تاب مى‏خورد و ره مى‏سپرد. حسین (علیه‏السلام) گام پیش نهاد و کودک تشنه را با خویش آورد:

ـ آیا قطره آبى نیست؟

تیرى از کمان نیرنگ رها شد که پیکانش پیک مرگ بود.

خون زلال شیرخواره، سینه حسین (علیه‏السلام) را فرامى‏گیرد. پدر، مشتش را از فواره خون پُر مى‏کند و به آسمان مى‏پاشد. پشنگِ خون، عروج مى‏کنند و پرده‏هاى دور گست را مى‏شکافد.

حسین زمزمه کرد: «آن چه این حادثه را بر من آسان مى‏کند، آن است که در برابر چشمِ پروردگار است. خداوندگارا! تو گواه بر مردمى هستى که شبیه‏ترین مردم به پیامبرت محمد (صلى‏الله‏علیه‏وآله) را کشتند.

نمادى فرشته گون از برابرش مى‏گذرد. از بال‏هایش عطر بهشت مى‏وزد:

ـ او را رها کن حسین(علیه‏السلام)! برایش در بهشت دایه‏اى است.

بسانِ تندبادى خشماگین، حسین به طرف کوفیان شتافت و آنان را به خاک انداخت:

من حسین(علیه‏السلام) پسر على(علیه‏السلام) هستم.

سوگند خورده‏ام کرنش نکنم...

پسر سعد که رؤیاهایش را بر باد رفته مى‏دید فریاد برآورد: «این پسر کسى است که عرب‏هاى بسیارى را کشته است! از هر سوى بر او حمله برید.»

کوفیان بر ضد او همدل و همدست شدند و هزاران تیر به سوى او روانه شد و میان او و خیمه‏ها فاصله افکند.

آخرین بازمانده رسول بانگ برآورد: «اى پیروان خاندان ابوسفیان! اگر دین ندارید و از روز واپسین نمى‏هراسید، پس در دنیاى خویش آزاده باشید و به حَسَب و نَسَب خویش باز گردید اگر گمان مى‏برید عرب هستید!»

شمر فریاد زد: «پسر فاطمه(علیهاالسلام)! چه مى‏گویى؟»

ـ من با شما مى‏جنگم و زنان را در این میان گناهى نیست. پس سرکشان و نادانان را تا لحظه‏اى که زنده هستم از تعرّض به حرمم باز دارید.

ـ قبول.

دشمنان، آهنگ او کردند. حسین(علیه‏السلام) تشنه، موج‏هاى نیرنگ را مى‏راند... مى‏جنگد. پایدارى مى‏ورزد و سرهاى کفرپیشگان را به خاک مى‏افکند. به شدت تشنه است و فرات با چهار هزار یا افزونتر محاصره شده. فرات آبش را بر کناره‏ها مى‏پاشد و چارپایان به آن نزدیک مى‏شوند و حسین(علیه‏السلام) در جستجوى جرعه‏اى آب است.

پسرِ «یغوث» که در جمع دشمنان بود ـ گفت: «سوگند به خداوندگار، هرگز شکست خورده‏اى را ندیدم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند؛ اما استوارتر و دلیرتر از حسین(علیه‏السلام) باشد».

حسین(علیه‏السلام) بر آنان هجوم مى‏بُرد ؛ و آنان از برابرش مى‏گریختند و کسى را یاراى پایدارى در مقابل او نبود.

حسین(علیه‏السلام) دشمنان را شکست مى‏دهد. فرات را به چنگ مى‏آورد و اسبش را میان آب‏هاى خروشان مى‏راند. موج‏ها در پرتو خورشید مى‏درخشند. اسب خنکاى آب را حس مى‏کند. سرخم مى‏کند تا بنوشد و سیراب شود.

صاحب اختیار فرات به اسب ـ که از تبار اسب پیامبر(صلى‏الله‏علیه‏وآله) بود ـ گفت: «تو تشنه کامى و من تشنه کام، و تا تو ننوشى، من نمى‏نوشم.»

اسب سربرآورد و از این کار سرباز زد. سوار دست دراز کرد تا مشتى آب برگیرد؛ مردى از مردان قبایل بانگ زد: «آیا از نوشیدن آب لذت مى‏برى، در حالى که حَرَمت را هتک مى‏کنند.»

حسین(علیه‏السلام) آب را ریخت و به سوى خیمه‏ها رهسپار شد. چهره‏هاى هراسان شکفتند. امید برگشته بود.

زنان و دخترکان در گردش حلقه زدند و به او آویختند. خورشید در سراشیبى غروب بود و حسین(علیه‏السلام) با آن کوچ مى‏کرد. با خاندانش خداحافظى کرد. برگى از دنیاى فردا را برایشان آشکار ساخت و سطرهایى از دفتر روزگاران را برایشان خواند:

ـ مهیاى آزمون باشید و بدانید پروردگار بلند مرتبه حامى شماست و به زودى شما را از شرّ دشمنان رهایى مى‏بخشد و فرجام کارتان را بهروزى قرار مى‏دهد. دشمنانتان را به انواع شکنجه‏ها عذاب مى‏کند و شما را به عوض این ناگوارى، به انواع نعمت‏ها پاداش مى‏دهد. پس زبان به شکوه مگشایید و سخنى بر زبان میاورید که از اجرتان بکاهد.

دخترش سکینه را در جمع وداع کنندگان نیافت. وى را تنها در خیمه یافت که در خلسه فرو رفته بود و به راهِ شگفت پدر مى‏اندیشید.

مردى که رؤیاى عبور از سد پیکر حسین(علیه‏السلام) بود فریاد برآورد: «در فرصتى که به خویش و خاندانش مشغول است بر او یورش برید.»

کوفیان پیکان‏هاى زهرآلود مى‏افکندند که خیمه‏ها را مى‏درید و در لباس زنان فرو مى‏رفت. زنان مى‏گریختند. چشم‏ها به حسین(علیه‏السلام) خیره شده بود. آخرین مرد بازمانده از تبار رسول چه خواهد کرد؟... حمله آغاز شد. تاریخ از نَفَس افتاد، مى‏دوید و به رکاب حسین(علیه‏السلام) مى‏آویخت، و حسین(علیه‏السلام) از تاریخ پیشى مى‏گرفت و تاریخ، حیران در دلِ رملستان ایستاده بود.

کوفیان، هراسان در برابرش مى‏گریختند و رگبار تیرها از هر سو او را در بر گرفته بود. و حسین(علیه‏السلام)، بر مرگ چیره مى‏شد. دیوار زمان‏ها را فرو مى‏ریخت و از قرن‏ها عبور مى‏کرد.

روح بزرگ، آهنگ خروج از بدن زخمى حسین(علیه‏السلام) داشت. زخم‏ها چون چشمه‏هاى زاینده، شنزار تشنه را سیراب مى‏کرد... و فرات دریغ از قطره‏اى آب، تلاش در گریز داشت.

ـ اى حسین(علیه‏السلام)! آیا فرات را بسانِ سینه ماران نمى‏بینى؟ از آن نمى‏نوشى تا از تشنگى جان سپارى!

«ابوحتوف» تیرى به پیشانى او افکند. تیر را از پیشانى بیرون کشید و خون از جبینِ آسمان ساى ا و جوشید.

مردِ تنها، نجوا کرد:

ـ خداوندگارا! مرا در میان بندگان سرکش مى‏بینى. پروردگارا! تعدادشان را به شما آر، آنان را نابود کن و یک تن از آن‏ها را بر پهنه خود باقى مگذار و هرگز نبخششان.

و آن گاه با تمامى وجود فریاد بر آورد:

ـ اى امتِ سرکش! بعد از پیامبر (صلى‏الله‏علیه‏وآله) با تبارش رفتارى بد داشتید. زمانى که مرا بکشید، کشتن دیگرى برایتان آسان مى‏شود و حرمتى باقى نمى‏ماند. امیدوارم که خدایم با شهادت، مرا گرامى بدارد و به خاطر من از شما ـ از جایى که نمى‏فهمید ـ انتقام گیرد.

گرگى از میان قبایل زوزه کشید:

ـ اى پسر فاطمه(علیهاالسلام)! چگونه خدا به خاطر تو از ما انتقام مى‏گیرد؟

ـ شوربختى میان شما مى‏افکند و خونتان را مى‏ریزد و سپس انواع عذاب بر شما فرو مى‏ریزد.

خون از بدن بى رمق حسین مى‏تراود. خون بسیارى که زمین را رنگین مى‏کند.

حسین(علیه‏السلام) ایستاد تا دمى بیاساید. مردى از قبایل، سنگى به سویش افکند و خون از پیشانى‏اش جوشید.

خواست با گوشه لباس از خونریزى پیشانى پیشگیرى کند اما تیرى با سه پیکان بر قلبش نشست. تیر به قلبِ کوه ایمان اصابت کرد. پایان رنج و آغاز کوچ به دنیاى آرامش.

حسین(علیه‏السلام) از درد نالید:

ـ بسم الله و بالله و على مله رسول الله.

آن گاه فروتنانه چهره‏اش را به سوى آسمان گرفت:

ـ پروردگارا! تو مى‏دانى اینان مردى را مى‏کشند که جز او زاده دختر پیامبرى بر پهنه خاک نیست!

حسین(علیه‏السلام) دستش را از خون پُر مى‏کند و به آسمان مى‏پاشد و بانگ بر مى‏آورد:

ـ آن چه این حادثه را بر من آسان مى‏کند، آن است که برابر چشم خدا رخ مى‏دهد.

بار دیگر، حسین(علیه‏السلام) مشت خود را از خون پُر مى‏کند و موى سر و محاسن خود را خضاب مى‏نماید و مهیاى کوچ مى‏شود:

ـ این گونه با خدا و جدم رسول خدا(صلى‏الله‏علیه‏وآله) دیدار مى‏کنم...

و آن‏گاه بدنش سست شد و چون ستاره‏اش خاموش بر خاک افتاد.



 

این سنت مقدس کربلاست که هر دلاورى مى خواهد پا به میدان متبرک رزم بگذارد و با دشمن به جنگ بایستد، ابتدا خاضع و متواضع در مقابل امام بال مى گسترد، بر او سلام مى کند، پیمان ارادت خویش را محکم مى گرداند، و اذن جهاد مى گیرد. هیچکس تا از زیر قرآن چشم امام نگذرد، پا به میدان جنگ نمى گذارد. و امام همه را چون فرزند خویش ، با دست ملاطفتى ، با کلام بشارتى ، با ذکر دعا و شفاعتى راهى سفر بهشت مى کند و به دنبال بعضى کاسه شبنمى نیز مى افشاند و از پشت حریر لغزان اشک ، بدرقه شان مى کند.

اکنون حبیب ، چون نهالى در مقابل خورشید زانو زده است و موج آسا سر بر ساحل نگاه امام مى ساید.

چهره امام در هم مى رود و غمى جگر خراش در چشمهایش ‍ مى نشیند، چشم به جاى خالى سر حبیب مى دوزد و مى گوید: مرحبا به تو اى حبیب ! تو آن اندیشمندى بودى که یک شبه ختم قرآن مى کردى .

امام حبیب را بسیار دوست دارد. این را حبیب نیز با آینیه زلال دل خویش دریافته است .امام در کربلا یک بار شهید نمى شود، او در تک تک یاران خویش به شهادت مى نشیند. هر رخصتى و هر اذن جهادى انگار تکه اى است از جگر امام که کنده مى شود و بر خاک تفتیده نینوا مى افتد:



برو اى حبیب ! خدایت رحمت کند و بهشت ، منزلگاه ابدى تو باشد. حبیب آخرین توشه بوسه را از دست و پاى امام مى گیرد و در زیر سایه بان مه آلود نگاه امام روانه میدان مى شود.

از آنسو نیز باید مردى به میدان بیاید. اما کجاست مردى که بتواند در مقابل حبیب بایستد؟!

شمشیر حبیب آنچه در دست دارد، نیست ؛ شمشیر حبیب ، خاطره دلاوریهاى او در رکاب على است . پیکر حبیب یک مثنوى رشادت صفین است . طنین گامهاى اسب حبیب خاطره کشته هاى دشمن را برایشان تداعى مى کند. حبیب اما به این بسنده نمى کند. شمشیر از نیام برمى کشد، گرد میدان مى گردد و با رجز خویش ، هراس را در دل دشمن ، دو چندان مى کند:

انا حبیب و ابى مظهر

فارس هیجاء و حرب تسعر

انتم اعد عدة واکثر

و نحن اوفى منکم و اصبر

و نحن اعلى حجة و اظهر

حقا واتقى منکم و اعذر

آى دشمن ! من حبیب ام و پدرم مظهر است ؛ یل بى نظیر نبردم و یکه تاز میدان جنگم ؛ شما اگر چه زیاد و مجهزید، اما همه تان سیاهى لشکرید؛ و ما اگر چه کمیم ، ما مردیم ؛ با وفا و صفاییم ، استوار و شکیباییم ؛ ما حقانیت آشکاریم و تقواى روشنیم و شما باطل محضید.

سپاه دشمن ، آشکارا عقب مى کشد و همه ، کار را به یکدیگر حواله مى دهند.

حبیب رجز خویش را تکرار مى کند و همچنان مبارز مى طلبد.

چند نفر که تصور مى کنند مى توانند رویهم مردى شوند در مقابل حبیب ، با هم روانه میدان مى شوند:

مهم نیست ، نامردى کنید. حضور شما در این جنگ ، خود عین نامردى است . ده به یک بیایید، همسفران هم اید تا جهنم .

حبیب ، پیر مردى هفتاد - هشتاد ساله نیست . جوانى است در اوج رشادت و مردى که جنگ ، بازى او، نه ، عشقبازى اوست . هر ده نفر حبیب را دوره مى کنند و لحظه اى بعد، یکى به دنبال سرخویش مى گردد، دیگرى دو نیمه تن خویش را از هم جدا مى یابد، سومى دست راست و چپش را روى زمین از هم نمى شناسد، چهارمى زمین و آسمان را واژگون مى بیند، پنجمى بى دست و پا تلاش مى کند که خود را از زیر دست و پاى اسبها بیرون بکشد، ششمى به روزن ناگهانى زره خویش خیره مى ماند و هفتمى و هشتمى و... و ده جنازه روى زمین مى ماند، و حبیب یک لحظه چشمش را با نگاه رضایت امام تلاقى مى دهد، و باز رجز مى خواند و مبارز مى طلبد.

رنگ چهره دشمن زرد مى شود. افراد لشکر به یکدیگر نگاه مى کنند و بلافاصله چشمها را از هم مى دزدند و بر زمین مى دوزند. حصین بن تمیم که یک بار از حبیب زخم خورده است و اکنون مثل مار زخمى در خود مى پیچد و به دنبال جاى نیش مى گردد، سعى مى کند بى لرزشى در صدا به دوستان و هم تبارانش بگوید که : نه اینجور نمى شود. یکى دو نفر باید از جلو سرش را گرم کنند تا یکى بتواند از پشت کار را تمام کند.

بدیل ، هم قبیله اى اش مى گوید: خودت حاضرى بیایى ؟

حصین رو مى کند به بدیل و یک هم تبارى دیگر و مى گوید:

اگر شما دو تن بیایید، آرى .

سه مرد تمیمى ابتدا پیمانهایشان را محکم مى کنند که پشت یکدیگر را خالى نگذارند و بعد ناگهان بدیل چون تیرى از چله کمان رها مى شود و دفعتا شمشیرش را بر سر حبیب مى نشاند. تا حبیب خود را دریابد، حصین ، شمشیرى بر پشت او نشانده است . حبیب از اسب به زیر مى افتد و تا اراده بر خاستن مى کند، آن تمیمى دیگر خود را روى او مى اندازد و سرش را از تن جدا مى سازد.

سر در دست تمیمى مى ماند و دشمن که تازه جراءت یافته است ، بر پیکر بى سر حبیب یورش مى برد و هر که با هر چه در دست دارد، از خنجر و شمشیر و نیز بر جسم بى جان حبیب مى افتد. یک جاى سالم در بدن حبیب باقى نمى ماند. ناگهان ، یکى به سویى اشاره مى کند و همه چون مگسهایى خطر دیده ، از بالاى جنازه بر مى خیزند و مى گریزند.

امام ، خشمگین و با صلابت به جنازه حبیب نزدیک مى شود.

حبیب ، پیر مردى هفتاد - هشتاد ساله نیست . جوانى است در اوج رشادت و مردى که جنگ ، بازى او، نه ، عشقبازى اوست .

آنسوى تر به خاطر سر حبیب مشاجره در گرفته است . سه تمیمى هر کدام خود را قاتل حبیب مى شمارند و سر را براى خود مى خواهند. دعوا که بالا مى گیرد، بدیل از حق خود صرفنظر مى کند و مشاجره حصین و آن تمیمى دیگر شدت مى یابد. حصین مى خواهد سر را بر گردن اسب خود بیاویزد، در اردوگاه بگردد و به همه بگوید که من حبیب بن مظاهر را کشته ام .

و آن تمیمى دیگر مى خواهد که سر را براى ابن زیاد ببرد و جایزه اش را بگیرد. عاقبت به پا درمیانى افراد لشکر قرار مى شود که هر کدام به بهره خود را از سر حبیب ببرند؛ ابتدا حصین سر را در میان اردوگاه بگرداند و بعد به تمیمى دیگر تحویل دهد تا او نیز جایزه خود را بگیرد.

امام در شگفت از این همه خباثت دشمن ، نگاه از آنان بر مى گیرد و بر سر جنازه حبیب فرود مى آید. خطوط پیشانى امام آشکارا فزونى مى گیرد، چهره امام در هم مى رود و غمى جگر خراش در چشمهایش ‍ مى نشیند، چشم به جاى خالى سر حبیب مى دوزد و مى گوید: مرحبا به تو اى حبیب ! تو آن اندیشمندى بودى که یک شبه ختم قرآن مى کردى .

کمر امام از غم دو تا شده است و بر خاستن از زمین برایش دشوار است . در عاشورا هر جا غم امام جگر سوز مى شود، امام پرده اى دیگر از سر کائنات کنار مى زند و خدا را به معاینه دعوت مى کند. یک جا خون تازه على اصغر را به آسمان پاشیده است و به خدا گفته است : چه باک اگر این همه غم ، پیش چشم تو ظهور مى کند؟

و اینجا نیز تکیه اش را به دست خدا مى دهد و از جا برمى خیزد و مى گوید: خودم و دسته گلهاى اصحابم را به حساب تو مى گذارم ، خدا!



 

طرح آجر طلایی

برادر و خواهر گرامی:

جایگاه باقیات و صالحات در دین مبین اسلام بسیار ویژه و مورد سفارش است. سالهایی که پس از ما می گذرد بسیار بیشتر از سالهایی است که با ما می گذرد. در قرآن و روایات در مورد باقیات و صالحات بر موارد زیر دلالت شده است:

1- برکت بسیار در دنیا.

2- برآورده شدن حوائج به دلیل دعای خیر مردم.

3- آمرزش گناهان.

4- خرید خانه های بهشتی و دهها مائده دیگر.

خانه ای در بهشت نام طرحی است که کانون فرهنگی رهپویان وصال جهت خرید و احداث مجتمع آموزشی فرهنگی در شیراز و اردوگاه فرهنگی سیاحتی در شمال کشور به اجرا درآورده است.

نیازی است که سالهاست برای رفع آن به هر دری زده ایم و متاسفانه هیچ مساعدتی صورت نگرفته است. اینک کار خودمان را خود به عهده می گیریم و به ایمان و تعصب شما اعتماد می کنیم. ان شاء الله در این مسیر دستمانمان را می گیرید تا به فواید دنیوی و اخروی آن برسید.

در جهت اجرای این طرح غرفه ای تشکیل شده که کمکهای شما را دریافت کرده و قبض آجر طلایی را به شما می دهد.



و اما طرح ......

هر آجر طلایی 500 هزار ریال قیمت دارد:

* طبق فتوای مراجع با نیت رد مظالم هم می توان به این طرح کمک کرد.

* اگر عده ای برای خرید در مضیغه هستند، می توانند چند نفری مثل گروههای دانش آموزی برای خرید یک آجر اقدام کنید.

* با تبلیغ این طرح و واسطه شدن برای اینکه دیگران اقدام به خرید آجر کنند، باز هم در ثواب باقیات و صالحات آن شریک هستید.

شماره حساب 0100063192000 سیبا بانک ملی ایران به نام سید مجید یزدگردی هم برای قبول هدیه شما آماده می باشد.

نکات پایانی:

مهلت اتمام طرح تا پایان سال 1389 خواهد بود.

تلفن راهنمای 09171179799 به نام آقای سید مجید یزدگردی می باشد.

التماس دعا



  گوشه هایی از زندگی رسول ترک که مورد لطف اهل بیت قرار گرفت.

فایل دانلود 



 

شهادت اصحاب امام علیه السلام

عمربن سعد نزدیک به یاران امام شد و ذوید(1) را صدا کرد و گفت: پرچم را نزدیک آر، او پرچم را نزدیک آورد، پس عمربن سعد تیر را بر کمان نهاد و به سوى یاران امام انداخت و گفت: گواه باشید که من اول کسى بودم که به سوى آنان تیر انداختم!! سپس دیگران نیز تیر بر کمان نهاده و اصحاب امام را نشانه رفتند(2)، که بعد از این اقدام، کسى از یاران امام حسین علیه‏السلام نماند که از آن تیرها به او اصابت نکرده باشد، و همین امر باعث شد تا پنجاه تن از یاران امام حسین علیه‏السلام به شهادت برسند.(3)

عمربن سعد نزدیک به یاران امام شد و ذوید را صدا کرد و گفت: پرچم را نزدیک آر، او پرچم را نزدیک آورد، پس عمربن سعد تیر را بر کمان نهاد و به سوى یاران امام انداخت و گفت: گواه باشید که من اول کسى بودم که به سوى آنان تیر انداختم!! سپس دیگران نیز تیر بر کمان نهاده و اصحاب امام را نشانه رفتند، که بعد از این اقدام، کسى از یاران امام حسین علیه‏السلام نماند که از آن تیرها به او اصابت نکرده باشد، و همین امر باعث شد تا پنجاه تن از یاران امام حسین علیه‏السلام به شهادت برسند.

پس امام علیه‏السلام به یارانش فرمود: این تیرها فرستادگان این جماعت است! بپا خیزید و بشتابید به سوى مرگى که از آن چاره‏اى نیست، خداى شما را بیامرزد.

پس اصحاب آن حضرت قسمتى از روز را پیکار کردند تا آن که گروه دیگرى از یاران امام شهید شدند.(4)



نام‌هاى شهداى حمله اول

ابن شهر آشوب تعداد شهداى اصحاب امام را در حلمه اول، چهل نفر ذکر کرده است که نام بیست و هشت نفر از آنها را برده است و سپس مى‏گوید: ده نفر آنها از موالى حسین علیه‏السلام و دو نفر از موالیان امیرالمؤمنین بوده‏اند(5)، ولى ما براى آوردن ترجمه مختصرى از هر کدام آنها، در اینجا نام‌هاى آنان را از کتاب «ابصار العین» سماوى ذکر مى‏کنیم، که بعضى از آنان بر اساس نقل دیگران در حمله اول شهید نشده‏اند و موارد اختلاف ذیلا مذکور گردیده است:

1 - ادهم بن امیه:از شیعیان بصره بود که در خانه ماریه(6) اجتماع مى‏کردند، او با یزید بن ثبیط از بصره به مکه آمد و به امام علیه‏السلام پیوست.(7)

2 - امیْ بن سعد: او از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام و از تابعین و ساکن کوفه بوده، و چون از آمدن امام حسین علیه‏السلام به کربلا آگاهى یافت، در ایام مهادنه(8) به خدمت امام حسین آمد.(9)

3 - بشر بن عمر: او از تابعین بود و دلاورى فرزندان او در جنگ‌ها معروف است، در ایام مهادنه به خدمت امام علیه‏السلام آمد.(10)

4 - جابر بن حجاج: جابر از یاران شجاع امام حسین علیه‏السلام بوده و قبل از ظهر روز عاشورا به شهادت رسید.(11)

5 - حباب بن عامر: او در کوفه سکونت داشته و از شیعیان است، و با مسلم بن عقیل بیعت کرده و در بین راه به امام علیه‏السلام ملحق گردید.(12)

6 - جبلة بن على: از شجاعان کوفه و از ابتداى امر با مسلم بود و سپس نزد امام حسین علیه‏السلام آمد.(13)

7 - جنادة بن کعب: از مکه مصاحب امام بود و او و خانواده‏اش به همراه امام به کربلا آمدند.(14)

8 - جندب بن حجیر کندى: او از بزرگان و سرشناسان شیعه و از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام بود، و در بین راه قبل از برخورد امام با حربن یزید به خدمت آن حضرت رسید و به کربلا آمد. اهل سیر گفته‏اند که او در آغاز جنگ به شهادت رسید، بعضى فرزند او حجیر بن جندب را گفته‏اند که در همان آغاز حمله شهید شدند ولى ثابت نشده است که با پدرش شهید شده باشد....


ادامه مطلب